این بار اینترنت رو از بیخ قطع کردند. انگار طرف نشست و دکمهٔ خاموش را زد. پنجشنبه ۱۸ دی بود، ۸ ژانویه. هنوز هم خیلی از کانتکتهای تلگرامم روی ۸ ژانویه حوالی ساعت ۱۹ ماندهاند. ولی من تا حدود ده شب وصل بودم. میدیدم که کانالهای خبری میزنند که اینترنت ایران «ملی» شده، به شبکهٔ اینترانت داخلی میگفتند ملی: واژهها در دیکتاتوری ابزورد میشوند. فکر نمیکردم اینطور اینترنت را قطع کنند، تازه از بیرون آمده بودم. حوالی فاطمی در مرکز شهر شلوغ بود، مردم شعار میدادند «مرگ بر دیکتاتور». سرخوش بودند و قدم میزدند، اغلب خیلی جوان، گاه خیلی آماده، با کلاههای نقابداری که فقط چشمانشان را نشان میداد. من سوار ماشین بودم، هیچ نیروی امنیتی در خیابان نبود. شهر دست معترضینی بود که داشتند سطلآشغالها را آتش میزدند، بیآنکه گاز اشکآوری باشد. انگار این هم از مناسک اعتراضشان بود.
پسری سطل آشغال را آتش زد و کشید درست جلوی ماشین من. اوضاع اقتصادی در ایران جوری است که راستش برای ماشینم ترسیدم که مبادا بلایی سرش بیاید و دیگر از پس خرج تعمیرش هم برنمیآمدم. ولی ایستادم و چیزی هم نگفتم. ایستادم و به پسر نگاه کردم که کارش را کرده بود، ماسک روی صورتش داشت و حالا داشت شعار میداد. دختری جلو آمد و گفت سطل را بکش کنار ماشینها رد شوند. فیالفور قبول کرد و سطل را هل داد عقب. رد شدم و دستی هم به نشانهٔ تشکر تکان دادم. ساعت حوالی ۹:۳۰ بود. از کوچهپسکوچهها رفتم به خیابان فلسطین و بعد ولیعصر. کل سطل آشغالها یا در حال سوختن بود یا سوخته بودند و وسط خیابان رها شده بودند. اما هیچ آدمی نبود، باز هم حتی هیچ ماموری نبود یا همان گشتهای موتوری ترسناکشان که معمولاً در ایام اعتراضات برای ایجاد وحشت، در خیابانها دوترکه میچرخند و شعار میدهند: «حیدر حیدر».
قبلتر ساعت ۸ خانهٔ مادرم بودم، آنجا آدمها از پشت پنجره شعار میدادند، بیشتر مرگ بر دیکتاور، تکوتوکی هم میگفتند: «جاوید شاه» یا «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»، من هم داد زدم: «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر». کسی معترضم نشد. انگار این هم شعاری است مثل شعار خودشان. مهم این بود که شعاری علیه وضعیت بدهی. من قصد شرکت در اعتراض خیابانی را نداشتم. فراخوان را پسر شاه سابق ایران داده بود و اصلاً در کتم نمیرفت به درخواست پسر دیکتاتور سابق بروم در خیابانی که سه سال پیش علیه هرنوع دیکتاتوری و برای آزادی در آن شعار داده بودیم. اما اوضاع هم فرق کرده بود. میفهمیدم در این سه سال اینقدر اوضاع اقتصادی روز به روز بدتر شد که مردم به استیصال رسیده بودند. از همه بدتر که فکر میکردند ته سیاهی همینجاست. میرویم در خیابان و فریاد میزنیم و همه چیز عوض میشود. عجیبترین چیز در فضای شهر برایم تصور آزادی نزدیک برای آدمها بود.
اعتراضات یکهفتهای بود که شروع شده بود. اول با بالا رفتن قیمت دلار از بازار تهران آغاز شد. بازاریها هر روز مغازههایشان را میبستند و در بازار تظاهرات میکردند. دولت جدید اصلاح طلب بهنظر قصد مماشات داشت. واقعاً هم هفتهٔ اول برخورد سختی نکردند، نهایت گاز اشکآور زدند و گفتند صدای اعتراضات را میشنویم. تلویزیونهای ماهوارهای پر بود از اخبار اعتراضات مردمی در ایران. اما حقیقت این بود که اعتراضات به بخش های کوچکی از شهر محدود بود، روزها بازار و شبها در چند محله در شرق و غرب تهران و اخباری که از ایلام و شهرهای اطرافش میرسید. در بیشتر نقاط شهر اگر ماهواره نمیدیدی یا اخبار را دنبال نمیکردی، هیچ نمیفهمیدی ممکن است جای دیگر خبری باشد. حتی برخلاف سه سال پیش، تعداد گاردهای امنیتی هم در میادین شهر زیاد نشده بود. اما باز هم تصور آزادی نزدیک بین آدمها خیلی عجیب زیاد بود. راه میرفتند و میگفتند اینبار دیگه دفعهٔ آخر است، اینبار دیگر سقوط میکنند. انقلاب در ذهن آدمها خیلی نزدیک بود و من حیرتزده بودم که این تصور از کجا آمده بود؟ برای من زندگی مثل همیشه بود و هیچ چشمانداز تغییری نمیدیدم، تا اینکه خشونتها اول در شهرهای حاشیهای شدت گرفت. فیلمی از ملکشهر ایلام پخش شد که مردم معترض شهر کوچک را به گلوله بسته بودند، دلیل؟ احتمالاً حرکت مردم به سوی کلانتری. بدتر آن که بعد به بیمارستان ایلام حمله کرده بودند که مجروحان ملکشهر را به آنجا برده بودند. بعد اخباری از حمله با گاز اشکآور به بیمارستان سینا در تهران رسید. هنوز دولت سعی داشت وجهه را حفظ کند و میگفت که این مسائل را پیگیری خواهد کرد. سهشنبه، ۱۶ دی بود که فیلمی از آبدانان آمد، شهری بسیار کوچک در استان ایلام که انگار در همین شهر کوچک، زن و مرد و کوچک و بزرگ و هرکس که توان راه رفتن داشتن به خیابان آمده بودند. شعار میدادند و کیسههای برنجی را که فروشگاه دولتی شهر میخواست برای آرام کردن اعتراض به عنوان کوپن کالا بین مردم توزیع کند، پاره کردند و برنجها را به هوا میپاشیدند. از زمان جنبش «زن، زندگی، آزادی» چنین تصویر باشکوهی ندیدهبودم. تصویر مردم متحد.
چهارشنبه شب دیگر معلوم بود وضعیت عادی نیست. ساعت ۷ شب می خواستم پیاده بروم سمت باشگاه و دیدم تمام مغازههای خیابان ولیعصر، اصلیترین و طولانیترین خیابان شهر تهران بستهاند. اصلاً نمیدانستم فراخوانی برای چنین اعتصابی در کار بوده است. خیابان شلوغ و پر از دستفروشها و مغازهها و آدمها، خالی خالی بود. باز هم در باشگاه داشتند از آزادی نزدیک حرف میزدند. پنجشنبه که از میان سطلآشغالهای در حال سوختن یا خاموششده برمیگشتم، فکر کردم دوباره فضای سه سال پیش تکرار میشود. ماهها اعتراض در محلات، اعتراضات گروههای پراکندهٔ محلی و بعد سرکوب. هر چند که نمیدانستم چه مدت ممکن است طول بکشد. تصور سیاهی و مرگی که پیش رو بود، هیچ در مخیلهام نبود.
خانه که رسیدم، هنوز اینترنتم وصل بود، داشتم اولین فیلمها را میدیدم. فیلمها اصلاً شبیه مشاهدات من نبود. سیل جمعیت در بلواری در غرب تهران چیزی بود که از اعتراضات سال ۱۳۸۸ به نتایج آرای انتخابات ریاستجمهوری ندیده بودم. دیدم در اکباتان بیشتر شعارها در طرفداری از پسر شاه است. بعد اینترنت قطع شد. گفتیم یکی دو روزی اینترنت را قطع میکنند. اول همه پی فیلترشکنهایی بودیم که زمان جنگ اسرائیل یا سال ۹۸ گهگاه کمک کرده بودند آدمها به اینترنت وصل شوند. بعد فهمیدیم حتی پیامک هم قطع شده و در برخی نقاط امکان تماس هم نیست. فهمیدیم اینبار وضع فرق میکند. هیچکس نمیتوانست هیچجور وصل شود، مگر کسانی که استارلینک داشتند و آنهم ارزشی نداشت، چون وقتی خبر و فیلمی از ایران خارج نمیشد، آن تعداد معدود چه محتوایی داشتند که بفرستند؟
جمعه شب رفتم خانهٔ دوستم که ماهواره داشتند. طبعاً شبکههای ماهوارهای هم خبر چندانی جز همان فیلمهای اولیه از داخل ایران نداشتند. بیشتر حرفها دربارهٔ توییتهای ترامپ بود و گمانهزنی دربارهٔ برنامهٔ او. اما وضعیت در شبکهٔ خبر داخلی هولناکتر بود. تلویزیون ایران برای اولین بار بود که به جای اغتشاش و واژههایی از این قبیل، داشت از تروریستهای مسلح حرف میزد. میگفت پنجشنبه شب تروریستهای مسلح به مردم حمله کردهاند و آدمها را کشتهاند و اموال عمومی را آتش زدهاند. شبح شوم را همانوقت دیدیم، اما از وسعت و سیاهیاش باز هم هیچ خبر نداشتیم. ساعت ده شب که برگشتم، دوباره در مرکز شهر نشانههایی از آتش و اعتراض بود، اما باز هم هیچ آدمی ندیدم جز نیروهای گارد ویژه که در بلوار کشاورز جمع شده بودند و استراحت میکردند. مادرم زنگ زد و گفت از سمت صادقیه صدای انفجار و رگبار میآید. گیج بودیم. چه خبر است؟ کارم شده بود باز کردن خبرگزاریهای داخلی که آدرس آدرس کامل URLشان را باید بلد میبودی. قابلتصور نیست که وقتی جستجوی گوگل کار نکند، چقدر در اینترنت میتوانی عاجز و بیچاره باشی. دست آخر توانسته بودم ۷ یا ۸ وبسایت خبری داخلی را باز کنم که در سه یا چهارتایشان هیچ خبری از اعتراضات نبود و بقیه هم خبرها را از روی دست هم کپی میکردند.
وحشت برای من از شنبه صبح آغاز شد. هرکس را میدیدی داشت از خشونت سرکوب میگفت، از تیرهای جنگی، از کشتهها، از آدمهایی که میشناختند و کشته شده بودند. من در اعتراضات سالهای پیش هیچ کشتهای را با واسطه یا بیواسطه نمیشناختم. اما آنروزها همه داشتند از عزیزان جانباختهشان حرف میزدند. همکارم گفت که پنجشنبه در میدان ولیعصر بوده، گفتم من هم بودم، خبری نبود. میگفت ساعت ۹:۳۰ همان وقتی بوده که نیروهای امنیتی از دو طرف آنها را از میدان ولیعصر و هفت تیر عقب رانده و سر خیابان سنایی در کریمخان گیر انداخته بودند و از بالای داروخانهٔ دولتی ۱۳ آبان به سمت معترضین شلیک میکردند. میخواهم باز هم بنویسم وحشت کردم، ولی وحشت داستان ادامهدار دو هفتهٔ آیندهٔ من است و هرچه در سرم میگردم جز وحشت واژهای نمییابم. ارتباطم محدود بود به آدمهایی که بهشان زنگ میزدم تا حالی بپرسم. تمام ارتباطات در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی از دست رفته بود. دوستم از شرق شهر تهران گفت که در تهرانپارس درگیری شده و حدود ۶۰ کشته فقط جمعه صبح در بیمارستان تهرانپارس بودهاند. دوستی دیگری از بیمارستان چشم فارابی میگفت که ۱۵۰۰ مجروح از همان پنجشنبه پذیرش کرده که تیرهای ساچمهای به چشمشان خورده بود. برادرم از شوهر همکارش گفت که در خیابان رسالت تیر خورده و کشته شده بود. مرد مسنی از اقوام دوستم، در راه بانک چاقو خورده بود. چرا چاقو؟ خبرگذاریهای داخلی میگفتند تروریستهای مسلح بین مردم میگردند و مردم را میکشند. دوست دیگری از خیابان نواب گفت صبح داشتند از روی زمین خون میشستند. بعد میرفتی بین آدمها. بقال محل از جوانی میگفت که کنار دستش گلوله به سرش خورده بود، از سلسبیل که مردم همهٔ بانکها و موتورهای نیروهای امنیتی را آتش زده بودند، از دختر جوانی در محلهٔ خودم که تیر به گلویش خورده بود و مرده بود. اما هیچ نشانی از اعلامیه و عکسی در هیچجای محل نبود. در مطب دکتر، منشی از دختر هشتسالهای میگفت که در بغل مادرش تیر خورده و کشته شده و مادر زنده مانده. میگفت من اینها را باور نمیکردم، ولی این دوست خودم است. از دختری جوان در رشت که خانوادهاش از ترس اینکه جنازهاش را نتوانند از دولت پس بگیرند، بدون جواز دفنش کردهبودند و حالا برای مسائل حقوقی ناچار به نبش قبر بودند. داستانها هر جا که میرفتی شنیده میشد. اما باز هم وسعت وحشت درکشدنی نبود.
وحشت چند روز بعد سراغمان آمد. وقتی فیلمهایی از کهریزک، محل پزشک قانونی استان تهران پخش شد. اول خبرگزاریهای داخلی فیلمی گذاشتند که میخواستند بگویند کار همان تروریستهای کذایی بوده، بعد شبکههای فارسیزبان ماهواره فیلم کاملتری گذاشتند. کانتیرهای جنازه و تعداد اجساد در کاورهای سیاه، آن هم فقط در تهران قابلباور نبود. داستانهای آدمها هم میآمد. آدمهایی که دو روز اول ناچار بودند پی عزیزی که گم شده بود، دانه دانه کاور اجساد را باز کنند، سرهای تیرخورده، شکمهای پارهپاره و مغزهای متلاشی را ببینید تا عزیز خودشان را بیابند. قبل از انتشار فیلمها، دوستی تعریف کرده بود که کاور هزار جسد را پی دوستش باز کرده است. طبعاً به نظرم عدد اغراقامیزی آمد که در آن وضعیت خردهای هم بر آن نبود. فیلمها که درآمد، هزارها جسد کنار هم و حتی گاه روی هم افتاده بود.
وحشت چند روز بعد سراغمان آمد. وقتی فیلمهایی از کهریزک، محل پزشک قانونی استان تهران پخش شد. اول خبرگزاریهای داخلی فیلمی گذاشتند که میخواستند بگویند کار همان تروریستهای کذایی بوده، بعد شبکههای فارسیزبان ماهواره فیلم کاملتری گذاشتند. کانتیرهای جنازه و تعداد اجساد در کاورهای سیاه، آن هم فقط در تهران قابلباور نبود. داستانهای آدمها هم میآمد. آدمهایی که دو روز اول ناچار بودند پی عزیزی که گم شده بود، دانه دانه کاور اجساد را باز کنند، سرهای تیرخورده، شکمهای پارهپاره و مغزهای متلاشی را ببینید تا عزیز خودشان را بیابند. قبل از انتشار فیلمها، دوستی تعریف کرده بود که کاور هزار جسد را پی دوستش باز کرده است. طبعاً به نظرم عدد اغراقامیزی آمد که در آن وضعیت خردهای هم بر آن نبود. فیلمها که درآمد، هزارها جسد کنار هم و حتی گاه روی هم افتاده بود.
شنبه و یکشنبه و دوشنبه هم در وحشت گذشت. پسر شاه برای ساعت ۶ بعدازظهر فرخوان داده بود.ساعت ۲ و ۳ همه کار را ترک میکردند و آگاه از خشونتی که در انتظارشان بود، به خانه فرار میکردند. ساعت ۲ و ۳ اوج ترافیک بود و ساعتها در راه میماندی، ساعت ۵ گرد مرگ روی شهر می پاشیدند و مغازهها بسته و چراغهای شهری خاموش بودند. ساعت ۶ و ۸ صدای شعارها از پنجرهها میگفت که هنوز هم خبرهایی هست.
نمیدانم روزهای بعدی چطور گذشت. هر روز فقط صفحهٔ اول چند خبرگذاری داخلی را باز میکردم، چون به قول آن جوک قدیمی شوروی، خبری که پیاش بودم حتماً در صفحهٔ اول آنها هم میآمد. سهشنبه بعد از یک هفتهونیم گوگل را باز کردند. میشد جستجو کنی، اما باز هم نمیتوانستی وارد سایتها شوی. شهر مرده بود. بیشتر آدمها بدون اینترنت حتی نمیتوانستند کار روزمرهشان را انجام دهند. تنها نشانهٔ ارتباط پیامکهایی بود که از طرف رهبری، پلیس و دستگاه اطلاعات میآمد و همه دربارهٔ تروریستهای مسلح و کشتار مردم بیگناه بود. اگر اول فکر میکردم اینترنت را اینبار قطع نمیکنند، دیگر فکر میکردم هیچ وقت وصلش نخواهند کرد. معلوم بود به محض وصل شدنش مردم فیلمها را میفرستند و معلوم میشود ابعاد جنایت چقدر بوده است. همین هم شد. پنجشنبه عصر کمی شیر اینترنت را باز کردند. تلگرام وصل شد. هنوز هم فقط حدود ۲ درصد مردم توانسته بودند به لطایفالحیلی وصل شوند، اما سیل فیلمها جاری شد. کل جمعه را در خانه نشستم و فیلمها را دیدم. کل اینستاگرام فیلم تشییعجنازهٔ جوانها بود. فیلم خانوادههایی که بر سر مزار بچههایشان میرقصیدند، گریه میکردند، هلهله میکردند، شعار میدادند. تمامشان را کامل دیدم، انگار که دین من این باشد که در تشییع این بچهها حاضر باشم. فیلم خانوادههایی که در کهریزک دنبال جنازهٔ بچههایشان میگشتند و از همه دردناکتر پدری که ۱۲ دقیقه در کهریزک دنبال پسرش سپهر لابهلای هزاران جسد بود. فیلم خونهای ریختهٔ روی آسفالت، جسدهای تیرخورده، مجروحین در حال فرار که ازشان خون میرفت. نیروهایی که کلاشینکف و رگبار و قمه داشتند. تروریستهای مسلح فراموش شدند.
امروز شنبه است. وضع اینترنت باز بدتر شد. چندباری فقط توانستم مدتی کوتاه وصل شوم. هیچ فیلم جدیدی ندیدم. هنوز عدهای اندک وصلند و اکثریت قطع. به شهادت فهرست دوستانم در تلگرام، خیلیها هنوز از ۸ ژانویه نتوانستهاند لحظهای هم به اینترنت وصل شوند، خیلیها هم دیگر هرگز وصل نخواهند شد. از دیشب از احتمال جنگ میگویند، دفعهٔ پیش جنگ ترسناک بود، حالا سر شدهام. برایم مهم نیست. همیشه به خودم میگویم از این بدتر هم میشود و باید جنگید که نشود. الان، در این لحظه، بدتری متصور نیستم. آبان ۹۸ که گفتند ۱۵۰۰ کشته، عدد عجیب بود. باورکردنی نبود که در دوهفته بتوان ۱۵۰۰ جان را گرفت. الان با فیلمهایی که دیدهام و روایتهایی که شنیدهام، تصور میکنم تعداد بیستهزار کشته در دو تا چهار روز عدد پرتی نیست. چطور به یاد بیاریمشان؟ چطور اسم تکتک را به زبان بیاوریم؟ چه کنیم که جانشان بیهوده از دست نرفته باشد؟ از این دور اعتراض و کشتار خستهام. از رویای آزادی که اینقدر گران به ما فروختند، خستهام. جانهای جوانی که مدام از دست میروند، زنده بودن در این مملکت را بدل به شرمساری کرده، از زنده بودن در پی این رویا خستهام. از تحلیلهای سیاسی خستهام، از دعوای «وزنکشی سیاسی» گروهها، از سلطنتطلبانی که فکر می کنند این مرگها پیروزی آنها بوده و از مخالفانی که تقصیر مرگ را به جای آمران، به گردن مخالفان میاندازند و از طرفداران حکومت که باد پیروزی در سرشان است. از تصور موج اعدامی که پیش روست خواب به چشمم نمیآید. فقط و فقط سوگوارم برای آدمهایی که جانشان به لبشان رسیده بود و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند، جز جانشان. امیدی برای آیندهٔ کشورم ندارم، نه رویای آزادی، نه دموکراسی، نه رفاه. تصویر پیش رو برای ما در این لحظه یا جنگ است یا استبداد خفهکننده یا فقر و تباهی. دوست دارم فکر کنم در ظلماتترین نقطهٔ تاریخ بشر هم کورسوی امیدی بوده و هست و می دانم که شاید هم بیاید، اما فکر میکنم گاهی هم آدم باید مهلت بدهد تا جز ناامیدی و سوگ نبیند و نشنود؛ شاید همین نومیدی فردا به کار آید. شاید هم فردایی نباشد.